من این خونه جدیدمونو اصلا دوست ندارم چون:
1-شیک نیست
2-جای خوبی نیست
3-اصلا تمیز نست
4-فاضلابش مشکل داره
5-از مامانم دورم
6-از مامانم دورم
7-از مامانم دورم
.
.
.
.
.
1000-از مامانم دورم
جمعه که داشتیم میرفتیم خونه همین که رسیدیم توی پارکینگ متوجه شدم که هنوز فاضلابش بعد از ماه ها درست نشده و بوی گند میاد
به محمد گفتم من سال دیگه اینجا نمیمونم...باید بریم جای دیگه
گفت کجا گفتمش اون سر شهر پاسارگاد و باهنر و...
با یه حالت لجبازانه ای گفت من اونور نمیام |:
منم گفتم اینجا نمیمونم با منم بحث نکن
فکر میکنید چی گفت؟
خیلی راحت گفت برو برای خودت یه خونه اجاره کن اونجا باش |:
یعنی دوست داشتم بزنم توی صورتش که همچین فکری کرد |:
من: باریکلا..آفرین..مااشالا چیزای خوبی یاد گرفتی/ جای تشویق داری
و قهر کردم و تا شب اصلا محلش نزاشتم
ناهار پختم /کارامو کردم...اونم جارو کشید دستمال کشید طی کشید(هرکی برای خودش |:)
صداش زدم (سرسنگین) ناهار خورد و منم همراه با ناهار ی فیلم جذاب دیدم
شب هم که شد رفت خوابید و فقط شب بخیر گفتیم|:
دیدم پیام اومد : (دوستت دارم)
چون مریض بود رفتم سراغش (مدیونید فکر کنید منت کشی) |:
اما از اونروز ی جوریم باهم...مثل قبل نیسیم(شاید چون سرما خورده سعی میکنه زیاد بهم نزدیک نشه)
دیشب هم با زور من خوابیدیم خونه مامانم... همش میگفت نه بریم
انگار توی زندان بود
خدا شاهده خواهر خودش از 24 ساعت 25 ساعتش خونه مامانشه / دامادشون جیکش درنمیاد /اما محمد انگار زندایش کردن
این چیزا دلگیرم میکنه
هرچی آدم اطرافم میبینم همه به حرف زنشون هسن
اما اگرمن حرفی زدم لجبازانه حرف خودشو میزنه / نمیدونم چرا اصلا اطرافیان خودشو نمیبینه
پنجشنبه ناهار رفتیم خونه باباش...من از سرکار رفتم
زن داداشش هم از سرکار میومد
اما نیومد خونه!!!! غذاشون بردن خونه خودشون بخورن|:
چرا!چون خسته هستن..با وجود اینکه بچشون تازه خوابیده بود شوهرش بیدارش کرد و رفت دنبال زنش
ولی من... محمد اصلا این چیزارو نمیبینه
شایدم میبینه و خودشو به ندیدن میزنه |:
کلافه هستم و دلگیر
عزیزم غصه نخور فقط سعی کن شوهرتو همینجوری که هست بپذیریُ خوبیاشو ببینی...اینجوری خودت اذیت نمیشیُ حسِ بهتری داری...
نمیشه جانم...